سکندر
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(س کَ دَ) (اِ.) لغزیدن، به سر درآمدن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(س کَ دَ) (اِ.) لغزیدن، به سر درآمدن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سکندر. [ س ِ ک َ دَ ] (اِخ ) مخفف اسکندر. رجوع به اسکندر شود. ♦ سکندرشکوه : سکندرشکوهی که در جمله ساز شکوه سکندر بدو گشت باز. نظامی . ♦ سکندرصفات : هزار جان سکندرصفات خضرصفا نثار چشمه ٔ حیوان جام او زیبد. خاقانی . ♦ سکندرکش : سمندی نگویم سکندرفشی سمندرفشی نه سکندرکشی . ♦ سکندرگوهر : دارای گیتی داوری خضر سکندر گوهری عادل تر از اسکندری کو خون دارا ریخته . خاقانی . ♦ سکندرمحافل ؛ پادشاهی که بارگاه وی مانند بارگاه سکندر است . (ناظم الاطباء). ♦ سکندرمنش : خضر سکندرمنش چشمه رای قطب رصدبند مجسطی گشای . نظامی . ♦ سکندرموکب : سکندرموکبی داراسواری ز دارا و سکندر یادگاری . نظامی . ♦ سکندروار : دلم گرد لب لعلت سکندروار میگردد نگویی آخر ای مسکین فراز آب حیوان آی . سعدی .
سکندر. [ ] (اِخ ) دهی جزء دهستان پشت گدار بخش حومه شهرستان محلات، دارای ٣٠٠ تن سکنه است . آب آن از چشمه سار و محصول آن غلات، بنشن، صیفی، انگور، سیب زمینی و بادام است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ١).
سکندر. [ س ِ ک َ دَ ] (ص ) سرنگون و معلق . (ناظم الاطباء). ◄ (اِ) نوعی از بازی که کف دستها را بر زمین نهاده و پاها را بلند کرده راه روند. (ناظم الاطباء).
فرهنگ نامهای فارسی
نام مردانه