سکالش کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سکالش کردن . [ س ِ ل ِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) اندیشه کردن : و چون آرزو آید سکالش کند. (تاریخ بیهقی ). گر سکالش کنی بهفت اقلیم یک کریم سخاسکال نماند. خاقانی . محتشم را به مال مالش کن بی درم را به خوان سکالش کن . نظامی . رجوع به سگالش کردن و سگالیدن شود.