سپیدی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سپیدی . [ س َ / س ِ ] (حامص ) مقابل سیاهی . (آنندراج ). بیاض : بنوک سنان بی خبر در نبرد سپیدی ربایند از چشم مرد. فردوسی . زرد است و سپید است و سپیدیش فزون است زردیش برونست و سپیدیش درون است . منوچهری . سپیدی بزر اندر آهو بود اگرچند در سیم نیکو بود. اسدی . از سپیدی صورتی بر وی [ برآن فرقه ٔ سیاه ] نگاشته . (مجمل التواریخ و القصص ). ♦ سپیدی دندان ؛ کنایه از لبخند است : چنان روز برما سیه گشت بی تو که کسْمان ندیدی سپیدی ّ دندان . انوری . ◄ ستم . جور. تعدی : ز بس سپیدی کاین روزگار با من کرد سیاه عارض من رنگ روزگار گرفت . کمالی (از حدائق السحر رشید وطواط). ◄ نام علتی که در چشم پدید آید و بهر دو معنی ترجمه ٔ بیاض است . (آنندراج ). ◄ (اِ مرکب ) ماده ٔ سفیدی که از حیوان ماده خارج شود هنگامی که آرزوی نر را میکند. (ناظم الاطباء).
مترادف و متضاد واژهدان
بیاض، سفیدی (متضاد: سیاهی) رخشندگی، روشنایی، روشنی (متضاد: تیرگی)