سپیدروی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سپیدروی . [ س َ / س ِ ] (اِ مرکب ) قلعی را گویند و آن جوهری است که ظروف مس را بدان سفید کنند. (برهان ) (جهانگیری ) (انجمن آرا) : مشتری دلالت کند بر ارزیز و قلعی و سپیدروی . (التفهیم ). و دیگران گفته اند اگر قدح از سیم باشد یا از سپیدروی یا از آبگینه ... تا بشستن روی پاک شود. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). ◄ (ص مرکب ) کنایه از روشن روی و سرخ روی . (برهان ). اَغَرّ. (تاج المصادر بیهقی ). سپیدرو : پیری رسید و موی سیاهت سپید شد یار سپیدروی سیه موی را مخواه . سوزنی . رجوع به سپیدروی شود. ◄ کنایه از نیک بخت . (برهان ). کنایه از مردم نیک بخت، بخلاف سیاه روی، و آن راسپیدکار نیز گویند. (انجمن آرا). سربلند. سرافراز : او بقیامت سپیدروی نخیزد زآنکه سیه بست بر قفای صفاهان . خاقانی . آدم ازاو ببرقع همت سپیدروی شیطان از او بسیلی حرمان سیه قفا. خاقانی . رجوع به سپیدرو شود.