سوس
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سوس . (اِ) مخفف سوسمار است . (از برهان ) (از فرهنگ رشیدی ) (از جهانگیری ) : مستغرق نعیم ویند اهل هنگ و هوش از غم نجات یافته چون سوس از نهنگ . سوزنی .
سوس . (از ع، اِ) از «سوس » تازی، آرامی «شوشا»، یونانی «سس »، آشوری «ساسو» به معنی بید است . (از حاشیه ٔ برهان قاطعچ معین ). کرمی باشد که جامه های ابریشمی را ضایع کند. (برهان ) (غیاث ). کرمکی که در پشم افتد. (آنندراج ) (بحر الجواهر) (منتهی الارب ). دیوچه . (آنندراج ) (منتهی الارب ) (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). بید. بیت : سوس را با پلاس کینی نیست کین او با پرند شوشتر است . خاقانی .
سوس . (ع اِ) اصل . ◄ طبیعت . (منتهی الارب ) (برهان ) (آنندراج ). ◄ گیاه خشکی است مانند اسپست . (برهان ). ◄ درختی است که بیخ آنرااصل السوس و اصابعالسوس میگویند. (برهان ). در اروپای قرون وسطی «ریگلیسا» و در فرانسوی «رگلیس » گویند.(حاشیه ٔ برهان قاطع از تاریخ طب لکلرک ). درختی است که بیخ آن شیرین و شاخ آن تلخ میباشد. (منتهی الارب ).به فارسی آنرا درخت مهلک گویند. (جهانگیری ). ◄ بلغت هندی نام خوک آبی است و آن حیوانی باشد مانند مشکی پر از باد و خرطومی نیز دارد. (برهان ).