سوزیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سوزیدن . [ دَ ] (مص ) سوختن : برق می انداخت میسوزید سنگ ابر می غرید رخ می ریخت رنگ . مولوی . گفت من سوزیده ام زآن آتشی تو مگر اندر بر خویشم کشی . مولوی .
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سوزیدن . [ دَ ] (مص ) سوختن : برق می انداخت میسوزید سنگ ابر می غرید رخ می ریخت رنگ . مولوی . گفت من سوزیده ام زآن آتشی تو مگر اندر بر خویشم کشی . مولوی .