سوخته
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سوخته .[ ت َ / ت ِ ] (ن مف / نف ) هر چیز که آتش در آن افتاده باشد. (برهان ). هر چیز آتش گرفته . هر چیز که آتش درآن افتاده باشد. محروق . (ناظم الاطباء) : کنون کنده و سوخته خانه هاشان همه بازبرده بتابوت و زنبر. رودکی . کوفته را کوفتند و سوخته را سوخت وین تن پیخسته را بقهر بپیخست . کسایی . عقیق از شبه آتش افروخته شبه گشته ز آتش سیه سوخته . نظامی . ◄ تافته . سخت تشنه : تشنه ٔ سوخته بر چشمه ٔ روشن چو رسید تو مپندار که از پیل دمان اندیشد. سعدی . ◄ شخصی که او را دردی و مصیبتی رسیده باشد. (برهان ). رنج و آزار و محنت رسیده . (ناظم الاطباء). بی بهره . بی طالع : مرا از تو فرخنج جز درد نیست چو من سوخته در جهان مرد نیست . اسدی . امروز در این دور دریغی نخورد هیچ از عدل تو یک سوخته، بر عدل عمر بر. سنایی . پدر سوخته در حسرت روی پسر است کفن از روی پسر پیش پدر بگشائید. خاقانی . دشمنان را که چنین سوخته دارندم دوست راه بدهید و بروی همه در بگشائید. خاقانی . دانی که آه سوختگان را اثر بود مگذار ناله ای که برآید ز سینه ای . سعدی . گر درون سوخته ای با تو برآرد نفسی چه تفاوت کند اندر شکرستان مگسی . سعدی . ◄ نانی است که خمیر آنرا به آب پیاز کنند. (ذیل تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٥١١ و چ فیاض ص ٥٠٢) : مرغان گردانیدن گرفتند و آنچه لازم روز مهرگان است ملوک را از سوخته و برکان . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٥١١). ◄ سنجیده . (برهان ). جامه ٔ سنجیده ٔ موزون . (غیاث اللغات ).سخته . (فرهنگ رشیدی ). سنجیده و وزن شده . (ناظم الاطباء). ◄ (اِ) جامه ٔ سوخته که بر آن از سنگ و چقماق آتش گیرند. (غیاث اللغات ). لته و رکوی سوخته که آتش از آتش زنه گیرند و به عربی حراقه خوانند. (برهان ) (از جهانگیری ) (از آنندراج ) (ناظم الاطباء). پنبه و لته که آتش در آن گیرند و به عربی حراق گویند. (فرهنگ رشیدی ) : و چون آتشی است که از سنگ و پولاد جهد و تا سوخته نیابد نگیرد و چراغ نشود که از او روشنایی یابند. (نوروزنامه ). نیست هیزم تا برانم پیش او حشمت چقماق و سنگ و سوخته . سوزنی . گر آتش مدح دگران بایدش افروخت یا سوخته تر باشد یا زند شکسته . سوزنی . ◄ آنکه جگرش از حرارت فاسد شده باشد. (برهان ). کسی که در جگر وی التهاب بود. (ناظم الاطباء). ◄ اسیر و درمانده : در بیابان فقیر سوخته را شلغم پخته به که نقره ٔ خام . سعدی . ◄ (اِ) ثفل شراب که بعد از فشردن بدور اندازند. (برهان ) (ناظم الاطباء). درد هر چیز و فضله . ◄ (ن مف ) مست . (ناظم الاطباء). ◄ در ولایت روم مردم طالب علم را سوخته میگویند. (برهان ) (از غیاث اللغات ). طالب علم . (ناظم الاطباء). ♦ تخم سوخته ؛ تخم فاسدشده . دانه ٔ بی اثر بیفایده : نومید نیستیم ز احسان نوبهار هرچند تخم سوخته در خاک کرده ایم . صائب . جماعتی که نخوردند آب زنده دلی چو تخم سوخته ماندند جاودان در خاک . صائب . ♦ جگرسوخته ؛ محنت دیده . مصیبت رسیده : خام پندار سوخته جگران در هوس پختن وصال توایم . خاقانی . مادر آمد چو سوخته جگری وز میان گم شده چنان پسری . نظامی . غم دل با تو نگویم که تو در راحت نفس نشناسی که جگرسوختگان در المند. سعدی . ♦ دل سوخته ؛ درددیده . رنج کشیده .عاشق : خوش بود ناله ٔ دلسوختگان از سر درد خاصه دردی که به امید دوای تو بود. سعدی . گاهگاهی بگذر در صف دلسوختگان تا ثنائیت بگویند و دعایی بکنند. سعدی . گر شمع نباشد شب دلسوختگان را روشن کند این غره ٔ غرا که تو داری . سعدی . ♦ گنج سوخته ؛ نام گنج پنجم از جمله ٔ هشت گنج خسروپرویز که گنج افراسیاب، گنج بادآورد، گنج خضرا، دیبه خسروی، گنج سوخته، گنج شادآورد، گنج عروس و گنج بار باشد. (برهان ). نام گنجی است از گنجهای خسروپرویز. (غیاث اللغات ) : دگر گنج کش خواندی سوخته کز آن گنج بد کشور افروخته . فردوسی . ♦ سوخته بید ؛ ذغال بید که در پالودن و تصفیه بکار بوده است : ساقی غم را ز اندرون چون سوخته بیدم کنون تا چند بارم اشک خون گر راوق افشان نیستم . خاقانی (دیوان چ سجادی ص ٤٥٤). راوق جام فروریخته از سوخته بید آب گل گویی با معصفر آمیخته اند. خاقانی . رجوع به سوخته بید شود. ♦ سوخته ٔ تریاک ؛ تفاله ٔ تریاک کشیده شده . ♦ سوخته ٔ تنباکو ؛ تنباکوی کشیده شده . ♦ سوخته جان ؛ مصیبت دیده . ستمدیده : ما را چو دست سوخته میداشتی بعدل در پای ظلم سوخته جان چون گذاشتی . خاقانی . ♦ سوخته چیزی بودن ؛ فریفته، اسیر، عاشق، واله، شیدای او بودن : سینه ٔ خاقانی است سوخته ٔ عشق او او بجفا میدهد سوختگان را بباد. خاقانی . اندر دل سنگ اگرنشان جویی هم سوخته ٔ هوای او بینی . خاقانی . بده قرضه کمکی تا عطات پندارم مگو که سوخته ٔ من چه خام پندار است . خاقانی . نقل است که صادق روزی تنها در راهی میرفت اﷲاﷲ میگفت، سوخته ای بر عقب او میرفت و بر موافقت او اﷲاﷲ میگفت . (تذکرة الاولیای عطار). ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز کآن سوخته را جان شد و آواز نیامد. سعدی . ♦ سوخته ٔ گرم رو : عشق توأم پوستین گر بدرد گو بدر سوخته ٔ گرم رو تا چکند پوستین . خاقانی . ♦ سوخته خرمن ؛ آنکه هستی از دست داده : بر بستر هجرانت بینند و نپرسندم کای سوخته خرمن گو آخر ز چه غمگینی . سعدی . عیبش مکنید هوشمندان گر سوخته خرمنی بزارد. سعدی (دیوان چ مصفا ص ٦٣١). هر کجا سروقدی چهره چو یوسف بنمود عاشقی سوخته خرمن چو زلیخا برخاست . سعدی . برق غیرت چو چنین میجهد از مکمن غیب تو بفرما که من سوخته خرمن چه کنم . حافظ. ♦ سوخته دامان ؛ دامان آتش گرفته : چرخ را هر سحر از دود نفس همچو شب سوخته دامان چه کنم . خاقانی . ♦ سوخته طالع ؛ بدبخت . بداقبال . بی ستاره . ♦ سوخته طلب ؛ طلب لاوصول یا صعب الوصول . ♦ سوخته ٔ کسی بودن ؛ سخت دوستار او بودن : حره ٔ ختلی عمتش که خود سوخته ٔ او بود. (تاریخ بیهقی ). ♦ سوخته مغز ؛ مغز فاسدشده : جز آن سبک خرد شوربخت سوخته مغز که غره کرد مر او را بخویشتن شیطان . فرخی .