سهراب سپهری | مرگ رنگ | دریا و مرد
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
تنها، و روی ساحل، مردی به راه میگذرد. نزدیک پای او دریا، همه صدا. شب، گیج در تلاطم امواج. باد هراس پیکر رو میکند به ساحل و در چشمهای مرد نقش خاطر را پر رنگ میکند. انگار هی میزند که: مرد! کجا میروی، کجا؟ و مرد میرود به ره خویش. و باد سرگران هی میزند دوباره: کجا میروی؟ و مرد میرود. و باد همچنان… امواج، بیامان، از راه میرسند لبریز از غرور تهاجم. موجی پر از نهیب ره میکشد به ساحل و میبلعد یک سایه را که برده شب از پیکرش شکیب. دریا، همه صدا. شب، گیج در تلاطم امواج. باد هراس پیکر رو میکند به ساحل و…