سهراب سپهری | شرق اندوه | و چه تنها
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ای درخور اوج! آواز تو در کوه سحر، و گیاهی به نماز. غمها را گل کردم، پل زدم از خود تا صخره دوست. من هستم، و سفالینه تاریکی، و تراویدن راز ازلی. سر بر سنگ، و هوایی که خنک، و چناری که به فکر، و روانی که پر از ریزش دوست. خوابم چه سبک، ابر نیایش چه بلند، و چه زیبا بوته زیست، و چه تنها من! تنها من، و سر انگشتم در چشمه یاد، و و کبوترها لب آب. هم خنده موج، هم تن زنبوری بر سبزه مرگ، و شکوهی در پنجه باد. من از تو پرم، ای روزنه باغ هم آهنگی کاج و من و ترس! هنگام من است، ای در به فراز، آی جاده به نیلوفر خاموش پیام!