سهراب سپهری | شرق اندوه | و شکستم، و دویدم، و فتادم
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
درها به طنینهای تو وا کردم. هر تکه نگاهم را جایی افکندم، پر کردم هستی ز نگاه. بر لب مردابی، پاره لبخند تو بر روی لجن دیدم، رفتم به نماز. در بن خاری، یاد تو پنهان بود، برچیدم، پاشیدم به جهان. بر سیم درختان زدم آهنگ ز خود روییدن، و به خود گستردن. و شیاریدم شب یکدست نیایش، افشاندم دانه راز. و شکستم آویز فریب. و دویدم تا هیچ. و دویدم تا چهره مرگ، تا هسته هوش. و فتادم بر صخره درد. از شبنم دیدار توتر شد انگشتم، لرزیدم. وزشی میرفت از دامنهای، گامی همره او رفتم. ته تاریکی، تکه خورشیدی دیدم، خوردم، و ز خود رفتم، و رها بودم.