سهراب سپهری | شرق اندوه | نه به سنگ
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
در جوی زمان، در خواب تماشای تو میرویم. سیمای روان، با شبنم افشان تو میشویم. پرهایم؟ پرپر شدهام. چشم نویدم، به نگاهیتر شدهام. این سو نه، آن سویم. و در آن سوی نگاه، چیزی را میبینم، چیزی را میجویم. سنگی میشکنم، رازی با نقش تو میگویم. برگ افتاد، نوشم باد: من زنده به اندوهم. ابری رفت، من کوهم: میپایم. من بادم: میپویم. در دشت دگر، گل افسوسی چو بروید، میآیم، میبویم.