سهراب سپهری | شرق اندوه | به زمین
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
افتاد. و چه پژواکی که شنید اهریمن. و چه لرزی که دوید از بن غم تا به بهشت. من در خویش، و کلاغی لب حوض. خاموشی، و یکی زمزمه ساز. تنه تاریکی، تبر نقره نور. و گوارایی بیگاه خطا. بوی تباهیها، گردش زیست. شب دانایی. و جدا ماندم: کو سختی پیکرها، کو بوی زمین، چینه بیبعد پریها؟ اینک باد، پنجرهام رفته به بیپایان. خونی ریخت، بر سینه من ریگ بیابان باد! چیزی گفت، و زمانها بر کاج حیاط، همواره وزید و وزید. اینهم گل اندیشه، آنهم بت دوست. نی، که اگر بوی لجن میآید، آنهم غوک، که دهانش ابدیت خورده است. دیدار دگر، آری: روزن زیبای زمان. ترسید، دستم به زمین آمیخت. هستی لب آیینه نشست، خیره به من: غم نامیرا.