سهراب سپهری | حجم سبز | جنبش واژه زیست
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
پشت کاجستان، برف. برف، یک دسته کلاغ. جاده یعنی غربت. باد، آواز، مسافر، و کمی میل به خواب. شاخ پیچک و رسیدن، و حیاط. من، و دلتنگ، و این شیشه خیس. مینویسم، و فضا. مینویسم، و دو دیوار، و چندین گنجشک. یک نفر دلتنگ است. یک نفر میبافد. یک نفر میشمرد. یک نفر میخواند. زندگی یعنی: یک سار پرید. از چه دلتنگ شدی؟ دلخوشیها کم نیست: مثلا این خورشید، کودک پس فردا، کفتر آن هفته. یک نفر دیشب مرد و هنوز، نان گندم خوب است. و هنوز، آب میریزد پایین، اسبها مینوشند. قطرهها در جریان، برف بر دوش سکوت و زمان روی ستون فقرات گل یاس.