سهراب سپهری | حجم سبز | تپش سایه دوست
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
تا سواد قریه راهی بود. چشمهای ما پر از تفسیر ماه زنده بومی، شب درون آستین هامان. میگذشتیم از میان آبکندی خشک. از کلام سبزه زاران گوشها سرشار، کوله بار از انعکاس شهرهای دور. منطق زبر زمین در زیر پا جاری. زیر دندانهای ما طعم فراغت جابجا میشد. پای پوش ما که از جنس نبوت بود ما را با نسیمی از زمین میکند. چو بدست ما به دوش خود بهار جاودان میبرد. هر یک از ما آسمانی داشت در هر انحنای فکر. هر تکان دست ما با جنبش یک بال مجذوب سحر میخواند. جیبهای ما صدای جیک جیک صبحهای کودکی میداد. ما گروه عاشقان بودیم و راه ما از کنار قریههای آشنا با فقر تا صفای بیکران میرفت. بر فراز آبگیری خود بخود سرها خم شد: روی صورتهای ما تبخیر میشد شب و صدای دوست میآمد به گوش دوست.