سهراب سپهری | آوار آفتاب | …
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
رویا زدگی شکست: پهنه به سایه فرو بود. زمان پرپر میشد. از باغ دیرین، عطری به چشم تو مینشست. کنار مکان بودیم. شبنم دیگر سپیده همی بارید. کاسه فضا شکست. در سایه - باران گریستم، و از چشمه غم بر آمدم. آلایش روانم رفته بود. جهان دیگر شده بودم. در شادی لرزیدم، و آن سو را به درودی لرزاندم. لبخند در سایه روان بود. آتش سایهها در من گرفت: گرداب آتش شدم. فرجامی خوش بود: اندیشه نبود. خورشید را ریشه کن دیدم. و دروگر نور را، در تبی شیرین، با لبی فرو بسته ستودم.