سهراب سپهری | آوار آفتاب | گل آئینه
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
شبنم مهتاب میبارد. دشت سرشار از بخار آبی گلهای نیلوفر. میدرخشد روی خاک آیینهای بیطرح. مرز میلغزد ز روی دست. من کجا لغزیدهام در خواب؟ مانده سرگردان نگاهم در شب آرام آیینه. برگ تصویری نمیافتد در این مرداب. او، خدای دشت، میپیچد صدایش در بخار درههای دور: مو پریشانهای باد! گرد خواب از تن بیفشانید. دانهای تاریک مانده در نشیب دشت، دانه را در خاک آیینه نهان سازید. مو پریشانهای باد از تن بدر آورده تور خواب دانه را در خاک ترد و بینم آیینه میکارند. او، خدای دشت، میریزد صدایش را به جام سبز خاموشی: در عطش میسوزد اکنون دانه تاریک، خاک آیینه کنید از اشک گرم چشمتان سیراب. حوریان چشمه با سر پنجههای سیم میزدایند از بلور دیده دود خواب. ابر چشم حوریان چشمه میبارد. تار و پود خاک میلرزد. میوزد بر نسیم سرد هشیاری. ای خدای دشت نیلوفر! کو کلید نقره درهای بیداری؟ در نشیب شب صدای حوریان چشمه میلغزد: ای در این افسون نهاده پای، چشمها را کرده سرشار از مه تصویر! باز کن درهای بیروزن تا نهفته پردهها در رقص عطری مست جان گیرند. - حوریان چشمه! شویید از نگاهم نقش جادو را. مو پریشانهای باد! برگهای وهم را از شاخههای من فرو ریزید. حوریان و مو پریشانها هم آوا: او ز روزنهای عطر آلود روی خاک لحظههای دور میبیند گلی همرنگ، لذتی تاریک میسوزد نگاهش را. ای خدای دشت نیلوفر! باز گردان رهرو بیتاب را از جاده رویا. - کیست میریزد فسون در چشمه سار خواب؟ دستهای شب مه آلود است. شعلهای از روی آیینه چو موجی میرود بالا. کیست این آتش تن بیطرح رویایی؟ ای خدای دشت نیلوفر! نیست در من تاب زیبایی. حوریان چشمه درزیر غبار ماه: ای تماشا برده تاب تو! زد جوانه شاخه عریان خواب تو. در شب شفاف او طنین جام تنهایی است. تار و پودش رنج و زیبایی است. در بخار درههای دور میپیچد صدا آرام: او طنین جام تنهایی است. تار و پودش رنج و زیبایی است. رشته گرم نگاهم میرود همراه رود رنگ: من درونم نور- باران قصر سیم کودکی بودم، جوی رویاها گلی میبرد. همره آب شتابان، میدویدم مست زیبایی. پنجهام در مرز بیداری در مه تاریک نومیدی فرو میرفت. ای تپشهایت شده در بستر پندار من پرپر! دور از هم، در کجا سرگشته میرفتیم ما، دو شط وحشی آهنگ، ما، دو مرغ شاخه اندوه، ما، دو موج سرکش همرنگ؟ مو پریشانهای باد از دور دست دشت: تارهای نقش میپیچد به گرد پنجههای او. ای نسیم سرد هشیاری! دور کن موج نگاهش را از کنار روزن رنگین بیداری. در ته شب حوریان چشمه میخوانند: ریشههای روشنایی میشکافد صخره شب را. زیر چرخ وحشی گردونه خورشید بشکند گر پیکر بیتاب آیینه او چو عطری میپرد از دشت نیلوفر، او. گل بیطرح آیینه. او، شکوه شبنم رویا. - خواب میبیند نهال شعله گویا تند بادی را. کیست میلغزاند امشب دود را بر چهره مرمر؟ او، خدای دشت نیلوفر، جام شب را میکند لبریز آوایش: زیر برگ آیینه را پنهان کنید از چشم. مو پریشانهای باد با هزاران دامن پر برگ بیکران دشتها را در نوردیده، میرسد آهنگشان از مرز خاموشی: ساقههای نور میرویند در تالاب تاریکی. رنگ میبازد شب جادو گم شده آیینه در دود فراموشی. در پس گردونه خورشید، گردی میرود بالا ز خاکستر. و صدای حوریان و مو پریشانها میآمیزد با غبار آبی گلهای نیلوفر: باز شد درهای بیداری. پای درها لحظه وحشت فرو لغزید. سایه تردید در مرز شب جادو گسست از هم. روزن رویا بخار نور را نوشید.