سهراب سپهری | آوار آفتاب | سایبان آرامش ما، ماییم
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
در هوای دو گانگی، تازگی چهرهها پژمرد. بیایید از سایه - روشن برویم. بر لب شبنم بایستیم، در برگ فرود آییم. و اگر جا پایی دیدیم، مسافر کهن را از پی برویم. برگردیم، و نهراسیم، در ایوان آن روزگاران، نوشابه جادو سر کشیم. شب بوی ترانه ببوییم، چهره خود گم کنیم. از روزن آن سوها بنگریم، در به نوازش خطر بگشاییم. خود روی دلهره پرپر کنیم. نیاویزیم، نه به بند گریز، نه به دامان پناه. نشتابیم، نه به سوی روشن نزدیک، نه به سمت مبهم دور. عطش را بنشانیم، پس به چشمه رویم. دم صبح، دشمن را بشناسیم، و به خورشید اشاره کنیم. ماندیم در برابر هیچ، خم شدیم در برابر هیچ، پس نماز ما در را نشکنیم. برخیزیم، و دعا کنیم: لب ما شیار عطر خاموشی باد! نزدیک ما شب بیدردی است، دوری کنیم. کنار ما ریشه بیشوری است، بر کنیم. و نلرزیم، پا در لجن نهیم، مرداب را به تپش در آییم. آتش را بشویم، نی زار همهمه را خاکستر کنیم. قطره را بشویم، دریا را در نوسان آییم. و این نسیم، بوزیم، و جاودان بوزیم. و این خزنده، خم شویم، و بینا خم شویم. و این گودال، فرود آییم، و بیپروا فرود آییم. برخورد خیمه زنیم، سایبان آرامش ما، ماییم. ما وزش صخرهایم، ما صخره وزندهایم. ما شب گامیم، ما گام شبانهایم. پروازیم، و چشم براه پرندهایم. تراوش آبیم، و در انتظار سبوییم. در میوه چینی بیگاه، رویا را نارس چیدند، و تردید از رسیدگی پوسید. بیایید از شوره زار خوب و بد برویم. چون جویبار، آیینه روان باشیم: به درخت، درخت را پاسخ دهیم. و دو کران خود را هر لحظه بیافرینیم، هر لحظه رها سازیم. برویم، برویم، و بیکرانی را زمزمه کنیم.