سهراب سپهری | آوار آفتاب | بیراههای در آفتاب
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ای کرانه ما! خنده گلی در خواب، دست پارو زن ما را بسته است. در پی صبحی بیخورشیدیم، با هجوم گلها چکنیم؟ جویای شبانه نابیم، با شبیخون روزنها چکنیم؟ آن سوی باغ، دست ما به میوه بالا نرسید. وزیدیم، و دریچه به آیینه گشود. به درون شدیم، و شبستان ما را نشناخت. به خاک افتادیم، و چهره ما نقش او به زمین نهاد. تاریکی محراب، آکنده ماست. سقف از ما لبریز، دیوار از ما، ایوان از ما. از لبخند، تا سردی سنگ: خاموشی غم. از کودکی ما، تا این نسیم: شکوفه - باران فریب. برگردیم، که میان ما و گلبرگ، گرداب شکفتن است. موج برون به صخره ما نمیرسد. ما جدا افتادهایم، و ستاره همدردی از شب هستی سر میزند. ما میرویم، و آیا در پی ما، یادی از درها خواهد گذشت؟ ما میگذریم، و آیا غمی بر جای ما، در سایهها خواهد نشست؟ برویم از سایه نی، شایدجایی، ساقه آخرین، گل برتر را در سبد ما افکند.