سنایی | حدیقه الحقیقه و شریعه الطریقه | الباب العاشر فی سبب تصنیف الکتاب و بیان کتابه هذا الکتاب رعایه لذوی الالباب | در شرع و شعر گوید
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ای سنایی چو شرع دادت بار دست ازین شاعری و شعر بدار شرع دیدی ز شعر دل بگسل که گدایی نگارد اندر دل شعر بر حسب طبع و جان سرهئیست چون به سنت رسیده مسخرهئیست شعرت اول که شاه تن باشد نور صبح دروغزن باشد چون مرا پیر عقل بپذیرفت کردگارم به فضل بپذیرفت مدد ناحفاظ و خس بود اوی غلط مؤذن و عسس بود اوی سخن شاعران همه غمز است نکته انبیا همه رمز است آن بدین غمز خواجگی جوید وین بدین رمز راه دین پوید شرع چون صبح صادق آمد راست که فزون شد به نور و هیچ نکاست دردمندی به گرد عیسی گرد داروی رهنشین چه خواهی کرد هرکجا شرع انبیا باشد شعر اندوه بر کیا باشد حکما طبع آسمان دانند انبیا روح این و آن خوانند آنکه سیروزه راه ماه بود شرع را زان فلک چه جاه بود اینک اقلیم بیم و امیدست خود یکی روزه راه خورشیدست گر زیم بعد از این نگویم من در جهان بیش و کم به نظم سخن نا تمامی عقل بودستم خویشتن را بیازمودستم ای کسانیکه اهل غزنینید بر سر خاک چون که بنشنید هرزه و بیهده مپردازید نفط در خرمنم میندازید ظاهر آنچه گفتههای منست وصف نقش خط خدای منست تو مخوانش غزل که توحیدست باطنش وحی و حمد و تمجیدست گر توانید گه گهم به دعا یاد دارید مهتر و برنا که بیامرزشای خدای خبیر عذر تقصیرها ازو بپذیر