سنایی | حدیقه الحقیقه و شریعه الطریقه | الباب الرابع: فی صفه العقل و احواله وافعاله و غایه عنایته و سبب وجوده | در ذکر قوای حاسه و حافظه
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
نفس کو مر ترا چو جان دارست بیتو در جسم تو بسی کارست گرچه آن پنج شحنه بیکارند سه وکیل از درونت بیدارند آن کند هضم و این کند قسمت آن برد ثفل و این نهد نعمت آن نماید ره این کند تدبیر این شود حافظ آن کند تعبیر آن نبینی که چون به خواب شوی فارغ از زحمت و عذاب شوی از برای فراغت و خوابت وز برای صلاح و اسبابت اندرین خاکدان ز آتش و باد ز آب روی تو برد خاک نژاد تا ترا بر سریر سر خرد بنشاند ز بهر راحت خود تو بر آسوده و خرد بر کار تو بخفته درونت او بیدار