سنایی | حدیقه الحقیقه و شریعه الطریقه | الباب الرابع: فی صفه العقل و احواله وافعاله و غایه عنایته و سبب وجوده | اندر مراتب عقل
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
هست اعضا چو شهر و پیشهوران عقل دستور و دل در او سلطان خشم شحنه است و آرزو عامل این یکی ظالم آن دگر جاهل عامل ار هیچ شرط بگذارد خرد او را به شحنه بسپارد شحنهگر هیچ گون سگالد بد این موکل برو بود ز خرد نفس سلطان اگر بود عادل با تن و عقل و جان شود بیدل ترجمان دل است نطق و زبان مر زبان تنست سود و زیان ترجمان چون ز روی دور زمان پشت یابد ز قوت سلطان گر بیابند ازینکه گفتم بهر خوش بود پادشا و خرم شهر ور همه طالبان کام شوند مالک ملک ناتمام شوند گرنه در امر عقل و دل باشند همه هم خوار و هم خجل باشند عقل و دل را اگر مطیع شوند در حضیض فنا رفیع شوند