سنایی | حدیقه الحقیقه و شریعه الطریقه | الباب التاسع فیالحکمه والامثال و مثالب شعراءالمدعین ومذمهالاطباء والمنجمین | حکایت
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
آن شنیدی که در حد مرداشت بود مردی گدای و گاوی داشت از قضا را وبای گاوان خاست هرکرا پنج بود چار بکاست روستایی ز بیم درویشی رفت تا بر قضا کند پیشی بخرید آن حریص بیمایه بدل گاو خر ز همسایه چون برآمد ز بیع روزی بیست از قضا خر بمرد و گاو بزیست سر برآورد از تحیر و گفت کای شناسای رازهای نهفت هرچه گویم بود ز نسناسی چون تو خر را ز گاو نشناسی
قحطی افتاد وقتی اندر ری دور از این شهر وز نواحی وی آن چنان سخت شد برایشان کار کادمی شد چو گرگ مردمخوار کرد هر مادری همی گریان خرد فرزند خویش را بریان کرده بر خویشتن طباخ امیر خون همشیره را حلال چو شیر اندر آن شهر چشم سر کم دید سگ مرده که مردم آن نخرید اندرین حال عارفی زنگی نزدم آمد ز روی دل تنگی گفت مردم همی خورد مردم تو دعایی بک که من کردم گفتمش راست رو مکن لنگی رو تو بگذار تا بود تنگی تا بدانی که در سرای بسیچ هیچکس نیست ایچ کس را هیچ بهر این است در ره اسباب سر نگوسار لای لاانساب زین قرابت نویس نامه ننگ که قرابت قرابه دارد و سنگ بشکند زود و بد شود پیوند لیک نبود چو دیو شد دلبند خویشی خویش ریش ناسورست از درون زشت و وز برون عورست خشک اوتر و سرد او گرم است سر او پای و سخت او نرمست نزد دانا چو خشک شدتر او پای دل کرد خاک بر سر او پس در این بزمگاه نامردان از پی صحبت جوانمردان باده همره ترا ز عشق نبی خم مادر اضافت نسبی
دید وقتی عزیز عزرائیل سمج لقمان سبیل سیر سبیل سقف بامش پر از خلل چو خلال چوب باریک و کوژ قد چو هلال در و دیوار رخنه چون غربال باد و باران منقی و کیال سرش بر در دو پای بر دیوار پهلو و پشت از برون جدار نبد او را در آنچنان مجلس جز غزال و غزاله کس مونس پیش رفت و سلام کرد و بگفت کای دلت با امان و ایمان جفت اندرین دور عمر آبادان بس خراب و یباب داری خان چون از این به بنا نه بربردی بچنین رنج و غم به سر بردی گفت آنرا که چون تو جانآوار باشد اندر قفا به لیل و نهار از کجا آرد آن دل و آن جان که کند خاک خانه آبادان انده انتظار تو یکدم نگذارید جان من بیغم از حماقت بود چو شهماتم به از این ساختن سرا ماتم از غم جان و دین نپردازم که روان سوزم و مکان سازم کرم پیله نیم که زندانم سازم از بهر جان به دندانم تا بود بعد مرگ بهر کفن مسکنم همچو نار اهریمن کم ازین خانه کر بود شاید چون یقینم که مردمی باید