سنایی | حدیقه الحقیقه و شریعه الطریقه | الباب الاول: در توحید باری تعالی | حکایت
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
کرد روزی عمر به رهگذری سوی جوقی ز کودکان نظری همه مشغول گشته در بازی کرده هریک همی سرافرازی هریکی از پس مصارعتی بنمودی ز خود مسارعتی برکشیده برای خط و ادب جامه از سر برون به رسم عرب چون عمر سوی کودکان نگرید حشمتش پرده طرب بدرید کودکان زو گریختند به تفت جز که عبدالله زبیر نرفت گفت عمر ز پیش من به چه فن تو بنگریختی بگفتا من چه گریزم ز پیشتای مکرم نه تو بیدادگر نه من مجرم نزد آنکس که دید جوهر خود چه قبول و چه رد چه نیک و چه بد میر چون جفت دین و داد بود خلق را دل ز عدل شاد بود ور بود رای او سوی بیداد ملک خود داد سر به سر بر باد نیک باشی ز دردسر رستی ور بدی جمله عهد بشکستی چون گرفتی ز عدل توشه خویش مرکب تو بود دو منزل پیش آنچنان شو به حیرت آبادش که دگر یاد ناید از یادش
ثوری از بایزید بسطامی از پی طاعت و نکونامی کرد نیکو سؤالی و بگریست گفت پیرا بگو که ظالم کیست پیر وی مر ورا جواب بداد شربت وی هم از کتاب بداد گفت ظالم کسیست بدروزی که یکی لحظه در شبانروزی کند از غافلی فراموشش نبود بنده حلقه در گوشش گر فراموش کردیش نفسی ظالمی هرزه نیست چون تو کسی ور بوی حاضر و بری نامش نیست کردی ز جرم احکامش آنچنان یاد کن که از دل و جان بشوی غایب از زمین و زمان
در مناجات پیر شبلی گفت که برون آی از حدیث نهفت گفت گر زانکه نبودم دوری بدهدم در حدیث دستوری لمنالملک گوید او به صواب بدهم مر ورا به صدق جواب گویم الیوم مملکت آنراست که ز دی و پریر میآراست یوم و غد ملکتای به ما بر چیر هست آنرا که بود دی و پریر تیغ قهر تو سرافرازان را سر برد پس به سر دهد جان را نوش دان بهر سود و سودا را حربه آفتاب حربا را هرچه جز حق چو زان گرفتی خشم جبرئیلت نیاید اندر چشم زانکه از حرف لا همی به آله کس نداند که چند باشد راه راه تا با خودی هزاران سال بروی روز و شب یمین و شمال پس به آخر چو چشم باز کنی کار بر خویشتن دراز کنی خویشتن بینی از نهاد و قیاس گرد خود گشته همچو گاو خراس بیخود از هیچ آیی اندر کار یابی اندر دو دم بدین در بار زین مسافت دو دست عقل تهیست وان مسافت خدای داند چیست ای سکندر در این ره آفات همچو خضر نبی درین ظلمات زیر پای آر گوهر کانت تا به دست آید آب حیوانت با دل و جان نباشدت یزدان هر دو نبود ترا هم این و هم آن نفس را سال و ماه کوفته دار مرده انگارش و به جا بگذار چو تو فارغ شدی ز نفس لئیم برسیدی به خلد و ناز و نعیم بیم و امید را به جای بمان چه کنی ننگ مالک و رضوان نیست را مسجد و کنشت یکیست سایه را دوزخ و بهشت یکیست پیش آنکس که عشق رهبر اوست فر و دین هر دو پرده در اوست هستی دوست پیش دیده دوست پرده بارگاه اویی اوست