سمج
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سمج . [ س َ ] (ع ص، اِ) شیر چرب مزه برگشته . (آنندراج ) (منتهی الارب ).
سمج . [ س َ م ِ ] (ع ص ) زشت . (منتهی الارب ) (آنندراج ). بد. ناخوش . زشت . (غیاث ) : که از حرکات و افعال سمج پدرم لشکر مغول قصد این ملک دارند. (جهانگشای جوینی ). ◄ بدمزه . (غیاث ). ناشیرین . (مهذب الاسماء).
سمج . [ س ُ ] (اِ) جایی را گویند در زیرزمین یا در کوه بجهت درویشان و فقیران یا گوسفندان بکنند. (برهان ). نقب و حفره بزیر زمین اندرکنده . (لغت فرس اسدی ) : شو بدان کنج اندرون خمی بجوی زیر او سمجیست بیرون شو بدوی . رودکی . فرمود تا آن سمج بخشت و گل استوار کرد. (تاریخ بیهقی ). هیچ پنهان خانه آن زن را نبود سمج و دهلیز و ره بالا نبود. مولوی . ◄ زندان را نیز گویند. با جیم فارسی و به فتح هم بنظر آمده . (برهان ). سردابه بزیر زمین که زندان دزدان باشد. (آنندراج ). زندان که در بالای کوه برای محبوسین سازند. (آنندراج ) : زین سمج تنگ چشمم چون چشم اکمه است زین بام گشت پشتم چون پشت پارسا. مسعودسعد. از زمین برترم و نیست هوا سمج مرا پس مرا جای بدینسان نه زمین و نه هواست . مسعودسعد. ◄ هر مجرای زیرزمینی . ◄ کان . معدن . ◄ مجرای فاضل آب . (ناظم الاطباء).