سلیم
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(سَ) [ ع. ] (ص.) سالم، بی عیب. ؛~النفس نیک سرشت، پاک نهاد (فره).<br>
فرهنگ فارسی معین
(سَ) [ ع. ] (ص.) سالم، بی عیب. ؛~النفس نیک سرشت، پاک نهاد (فره).
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سلیم . [ س َ ] (اِخ ) ابوالقاسم بن ایوب بن سلیم رازی . ادیب و فقیه شافعی شاگرد ابوحامد اسفراینی بود. او بشهر صور از بلاد شام اقامت گزید و در بازگشت از زیارت خانه ٔ خدا به سال ٤٤٧ هَ . ق . بدریای قلزم غرقه شد. او راست : اشاره، غریب الحدیث، التقریب و ضیاء القلوب فی تفسیر، و اشاره فی الفروع و شرح بر کافی در فروع شافعیه . رجوع به اعلام زرکلی شود.
سلیم . [ س ُ ل َ ] (اِخ ) ابن قیس هلالی . از اصحاب امیرالمؤمنین علی علیه السلام . حجاج چون بقتل او مصمم شد، سلیم بگریخت و به ابان بن ابی عیاش پناه برد و او سلیم را پناه داده و گاه مرگ به ابان گفت : ترا برمن حقی است و اینک مرگ من فرارسیده است و کتاب مشهور را به او داد و او اول کتاب است که میان شیعه پیداشد و ابان آن کتاب را روایت کرد. (از ابن الندیم ).
سلیم . [ س َ ] (اِخ ) نام سه تن از سلاطین عثمانی : ١ - سلیم اول ابن بایزید دوم (جلوس ٩١٨ هَ . ق . فوت ٩٢٦ هَ . ق .). وی بسیار جسور و سفاک بود. مورخان ترک او را «یاووز» (برنده ٔ قاطع) و اروپائیان وی را درنده لقب داده اند. وی ظرف هشت سال سلطنت، شاه اسماعیل صفوی پادشاه ایران را مغلوب کرد و کردستان و دیاربکررا بممالک عثمانی ملحق ساخت . شام و مصر و عربستان را در سال ٩٢٣ هَ . ق . از ممالیک منتزع کرد و کمی بعدبر حرمین سیادت یافت و خلیفه ٔ عباسی مصر را مطیع خود کرده، اشیای مقدس متعلق به پیغمبر اسلام را از او گرفت و حق خلافت را بخود اختصاص داد. از این تاریخ است که سلاطین عثمانی لقب امیرالمؤمنین را اختیار کردند. وی با همه سنگدلی از علم و ادب بی بهره نبود و بفارسی شعر میگفت و مجموعه ای از اشعار پارسی او در دست است . علمای دینی و اهل ادب را گرامی میداشت و در مذهب تسنّن متعصب و در سیاست سختگیر و زودکش بود. ٢ - سلیم دوم ابن سلیمان اول (جلوس ٩٧٤ هَ . ق .). وی را دائم الخمر لقب داده اند. او با شاه طهماسب اول صفوی معاصر بود. ٣ - سلیم سوم ابن مصطفی (جلوس ١٢٠٣ هَ . ق . فوت ١٢٢٢ هَ . ق .). وی جهازات انگلیسی را شکست داد و با آغامحمدخان و فتحعلی شاه معاصر بود. (فرهنگ فارسی معین ).
مترادف و متضاد واژهدان
آرام، رام، مطیع (متضاد: نافرمان) حلیم، روشنضمیر، صلحجو بیعیب، تندرست، سالم (متضاد: سقیم، معیوب) خوشباور موافق، ملایم، سلیمالنفس مارگزیده محتضر، مشرفبه موت بیآزار
واژگان فارسی سره واژهدان
سرسپرده، درست
فرهنگ نامهای فارسی
نام مردانه
واژگان قرآن
رَبَّهُ بِقَلْب سَلیم «سلیم» از مادّه «سلامت» است، و هنگامى که سلامت به طور مطلق مطرح مى شود، سلامتى از هر گونه بیمارى اخلاقى و اعتقادى را شامل مى شود.(33)