سفه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سفة. [ س ُف ْ ف َ ] (ع اِ) آوندی از برگ خرما مقدار زنبیل، یا آوندی از برگ خرما. ◄ یک مشت از پست . ◄ موی بند زنان که بدان موی را پیوند کنند. ◄ داروی کوفته ٔ بیخته ٔ معجون ناکرده . (منتهی الارب ) (آنندراج ).
سفه . [ س َ ف َه ْ ] (ع اِمص ) سبکی عقل و نادانی . (غیاث ). سبک خردی . ناخردمندی . (زمخشری ). سبکی عقل یا بی خردی . ضد حلم و نادانی . (آنندراج ) : او را بدان که دیو جسد را مطیع گشت حکمت سفه شده ست و سعادت شفا شده ست . ناصرخسرو. نه من قرین وجودم سفه بود گفتن هنوز در عدم است آنکه هم قران من است . اثیرالدین اخسیکتی . دور دور از عقل چون در پای او تا جنون باشد سفه فرمای او. (مثنوی چ خاور ص ١٠١).
سفه . [ س َ ف َه ْ ] (ع مص )بر بیخردی انگیختن نفس خود را یا منسوب به سفاهت کردن . ◄ هلاک و تباه گردانیدن . (آنندراج ) (منتهی الارب ). ◄ زود برآمدن خون از زخم سنان و خشک گردیدن . (آنندراج ). ◄ بسیار خوردن شراب را و سیر نشدن . (آنندراج ) (از اقرب الموارد). ◄ باز داشته شدن یا بازماندن . ◄ فراموش کردن حصه ٔ خود را. (آنندراج ). ◄ نادانی کردن . (آنندراج ) (منتهی الارب ). سبکی عقل یا بی خردی ضد حلم و نادانی . ◄ اسراف نمودن در شراب پس از خوردن آن را به اندازه . (آنندراج ).