سفر کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سفر کردن . [ س َ ف َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) از مقر خود بمحل دیگر رفتن . مسافرت کردن . (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ) : نوروز ازاین وطن سفری کرد چون ملک آری سفر کنند ملوک بزرگوار. منوچهری . گفتم او را بگوی چون رستی زین سفر کردن به رنج و به بیم . ناصرخسرو. بشر حافی گفت : ای قرایان سفر کنید تا پاک شوید که آب یک جای ماند بگردد. (کیمیای سعادت ). نه گیتی پس از جنبش آرام یافت نه سعدی سفر کرد تا کام یافت . سعدی . چو ماکیان بدر خانه چند بینی جور چرا سفر نکنی چون کبوتر طیار. سعدی . ◄ خالی کردن . (برهان ). تمام کردن . (برهان ).
فرهنگ طیفی واژهدان
مسافرت کردن، رفتن آماده سفر شدن، رخت سفر کشیدن، بار بستن، بار سفر بستن، بهراه افتادن، سوار شدن، پا دررکاب نهادن، عازم شدن اتواستاپ زدن
واژگان فارسی سره واژهدان
رهسپارشدن، راهی شدن