سفر
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(س) [ ع. ] (اِ.)<BR>۱- کتاب، کتاب بزرگ.<BR>۲- هر یک از پنج کتاب اول عهد قدیم تورات.<br>
فرهنگ فارسی معین
(س) [ ع. ] (اِ.) ۱- کتاب، کتاب بزرگ. ۲- هر یک از پنج کتاب اول عهد قدیم تورات.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سفر. [ س َ] (ع مص ) نوشتن . (غیاث ) (تاج المصادر بیهقی ) (ترجمان القرآن ترتیب عادل بن علی ص ٥٨). ◄ (اِ) نشان . ج، سفور. (منتهی الارب ). ◄ (ص، اِ) مسافران . واحد و جمع در وی یکسان است . یقال رجل سفر و قوم سفر. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (مهذب الاسماء).
سفر. [ س ُ ف ُ / س ُ ف َ ] (اِ) مصحف «سغر». (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). سیخول که خارپشت بزرگ باشد. صاحب مؤید الفضلاء میگوید که این لغت سغر است و تصحیف خوانی شده است . (برهان ). جانوری است که این سیخهای ابلق در پشتش باشد و آن را سفر و سفرنه و سکر و سکرنه و سیخول نیز گویند. (جهانگیری ).
سفر. [ س َ ف َ ] (ع اِمص، اِ) مقابل حضر. بریدن مسافت . (از منتهی الارب ) : سفر خوش است کسی را که با مراد بود اگر سراسر کوه و پژ آیدش در پیش . خسروانی . براه شاه نیاز اندرون سفر مسگال که مرد کوفته گردد بدان ره اندر سخت . کسایی . خاری که به من درخلد اندر سفر هند به چون به حضر در کف من دسته ٔ شب بوی . فرخی . تا تو اندر حضری من بحضر پیش توام تا تو اندر سفری با تو من اندر سفرم . فرخی . چگونه گیرد پنجاه قلعه ٔ معروف یکی سفر که کند در نواحی لوهر. عنصری . بر من سفر از حضر بهست ار چند این شد چه نعیم و آن چو آذر شد. علی شطرنجی . با رفیقان سفر مقر باشد بی رفیقان سفر سقر باشد. سنایی . سفر نیست آهو که والا گهر چو بیند جهان بازگیرد هنر. خاقانی . قرآن ز سفر جهان گرفته ست ماه از سفر آسمان گرفته ست . خاقانی . سفر کعبه ببغداد رسانید مرا بارک اﷲ همه سال این سفرم بایستی . خاقانی . زین بحر همچو یاران بیرون شو و سفر کن زیرا که بی سفر تو هرگز گهر نگردی . عطار. از سفرها ماه کیخسرو شود بی سفرها ماه کی خسرو شود. مولوی . آنکه شش ماه در سفر باشد روی دیگر براه در باشد. اوحدی . هر سفری را خطری در ره است هر خطری را خبری در ره است . خواجوی کرمانی . ای دل ارچند درسفر خطر است کس خطر بی سفر کجا یابد. ابن یمین . گرچه دوریم بیاد تو قدح می نوشیم بعد منزل نبود در سفر روحانی . حافظ. اگر از خویش برون آمده ای چون مردان باش آسوده که دیگر سفری نیست ترا. صائب . ◄ مرگ . مردن و از جهان رفتن : توشه از طاعت یزدانت همی باید کرد که در این صعب سفر طاعت او توشه ٔ ماست . ناصرخسرو. ز بعد یوسف ایوب صابر آمد باز بدهر بد صد و هفتاد و کرد عزم سفر. ناصرخسرو. ♦ سفر خشک ؛ کنایه از سفر بی نفع و بی فایده باشد. (برهان ). کنایه از سفر هرزه و بی فایده . (آنندراج ). ♦ سفر خشک رنگ ؛ سفر خشک است، کنایه از سفر بی نفع و بیفایده باشد. (برهان ). ◄ سفر در اصطلاحات عرفا توجه دل است بسوی حق و اسفار چهار است : ١- سیر الی اﷲ. ٢- سیر فی اﷲ. ٣- ترقی بعین حق جمع و حضرت احدیت است که مقام مقام «قاب قوسین » است . ٤- سیر باللّه عن اﷲ است .بعضی اسفار اربعه را چنین بیان کرده اند: ١- سفر اول عبارت از رفع حجابهای کثرت از وحدت است و آن سیر بسوی خداست . ٢- رفع حجاب وحدت است از وجود کثرت و آن سیردر خداست . ٣- عبارت از میان رفتن تقید و بقید ظاهر و باطن است که ترقی به عین الجمع است . ٤- بازگشت از حق بخلق و آن احدیت جمع و فرق است . (از فرهنگ مصطلحات عرفاء سجادی ). رجوع به تعریفات شود.
واژگان فارسی سره واژهدان
نورد، گشت و گذار، گشت، گردشگری، گردش، گذر، گذار، رهنوردی، رهسپاری