سعی کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سعی کردن . [ س َع ْی ْ ک َ دَ ] (مص مرکب ) کوشش کردن . جهد کردن : سعی کنم در شکست و هیچ چیز از آنچه از بیعت به آن تعلق گرفته است . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣١٦). چگونه در هلاک گاو سعی کنم . (کلیله و دمنه ). قسمی که مرا نیافریدند گر سعی کنم میسرم نیست . سعدی . و همگنان در استخلاصش سعی کردند. سعدی (گلستان ). چنان سعی کن کز تو ماند چو شیر چو روبه چه باشی به وامانده سیر. سعدی . ◄ شتافتن و آن یکی از اعمال حج است که رفتن حجّاج باشد از صفا به مروه چهار بار و بازگشتن از مروه به صفا سه بار با ترتیب خاص : گفت نی گفتمش چو کردی سعی از صفا سوی مروه بر تقسیم . ناصرخسرو. رجوع به سعی شود.