سعدالدین
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سعدالدین . [ س َ دُدْ دی ] (اِخ ) دهی از دهستان برکال بخش بردسکن شهرستان کاشمر. دارای ١٤٩٣ تن سکنه و آب آن از قنات و محصول آن غلات، منداب، زیره و پنبه است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٩).
سعدالدین . [ س َ دُدْ دی ] (اِخ ) اسعد بخاری سمرقندی عوفی در لباب الالباب نام او را ذکر کرده و این ابیات را از او آورده است : ای زلف تو رنگ برده و بوی از مشک چوگان شده و برده بسی گوی از مشک یک موی که از فرق تو افتد بزمین فرقش نکندکسی بیک موی از مشک . (از لباب الالباب ج ٢ ص ٣٨٣).
سعدالدین . [ س َ دُدْ دی ] (اِخ ) عوفی نام او را اسعدبن شهاب ضبط کرده است و گوید اگرچه از معارف بخارا بود او در آخر عمر تمتع و تنعم دنیاوی نداشت و عمر خود را بر خدمت درویشان و اهل دل صرف کرد. قصیده ای از او آورده است و این بیت از آن قصیده است : دل در برم ز غصه بجان آمد از تنم وز دست تن بجان نخرد باز یک تنم . رجوع به لباب الالباب ج ١ صص ١٩٠ - ١٩٥ شود.