سرشاخ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سرشاخ . [ س َ رِ ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب ) بلندیی را گویند که بر دو جانب پیشانی میباشد. (برهان ) (انجمن آرا) (آنندراج ) (جهانگیری ).
سرشاخ . [ س َ ] (اِ مرکب ) چوبی باشد دراز که بام خانه را بدان پوشند و سرهای آن از عمارت بیرون باشد. (برهان ) (از انجمن آرا) (آنندراج ) (رشیدی ). چوبها باشدکه بام خانه بدان پوشند. (صحاح الفرس ) : افزار خانه ام زپی بام و پوششش هرچم به خانه اندر سرشاخ و تیر بود. کسایی . به بام چرخ وقار تو پا اگربنهد همی شکسته شود سقف چرخ را سرشاخ . منصور شیرازی (از رشیدی ). ♦ سرشاخ شدن با کسی ؛ درافتادن . زورآزمایی کردن . گل آویزشدن . ♦ سرشاخ کسی راگرفتن ؛ او را با نشان دادن قوت صوری یا معنوی بجای خویش نشاندن . (یادداشت مؤلف ). ◄ نوک شاخه ٔ درخت . ◄ شاخه ٔ باریک و نازک . ◄ نوک شاخ حیوان . ◄ گلاویزی دو کشتی گیر با هم . (فرهنگ فارسی معین ).