سربازی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سربازی . [ س َ ] (حامص مرکب ) باختن سر. جانفشانی کردن .تا پای جان در رزم ایستادن . جان باختن : در این منزل ز سربازی پناهی ساز خاقانی که ره پر لشکر جادوست نتوان بی عصا رفتن . خاقانی . لشکر دیلم در آن حادثه پای بفشردند و سربازیها کردند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٤٦). کار من سربازی وبی خویشی است کار شاهنشاه من سربخشی است . مولوی (مثنوی دفتر چهارم بیت ٢٩٦٤). ز سربازی در این گلشن چنان خوشوقت میگردم که میریزم چو گل در دامن گلچین زر خود را. صائب (از آنندراج ).