سربار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سربار. [ س َ ] (اِ مرکب ) بار اندک که بر بار بسیار گذارند و آن را به تازی علاوه خوانند، مبدل سروار و سرواره . (رشیدی ) (آنندراج ). علاوه . (ملخص اللغات حسن خطیب ) : وجود خسته ٔ من زیر بار جور فلک جفای یار به سربار برنمیگیرد. سعدی (کلیات چ مصفاص ٤٢١). کفاره ٔ فراغت ایام بیخودی سربار مختتم شده چون روزه ٔ قضا. شفیع اثر (از آنندراج ). بسکه دارد خاطرم شوق سبکباری اثر زندگانی بار و سربار است عقل کاملم . شفیع اثر (از آنندراج ). ♦ امثال : خر را سربار میکشد جوان را ماشأاﷲ. سربار مال خر بردبار است .