سراپا
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سراپا. [ س َ ] (اِ مرکب ) (از: سر+ «َا» واسطه + پا). سراپای . (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). همه و تمام . (برهان ). سرتاپا و همه و تمام . (آنندراج ). تمام از اول تا آخر. (غیاث ) : بزندانیان جامه ها داد نیز سراپای و دینار و هرگونه چیز. فردوسی . چو دیدم کنون دانش و رای تو دروغست یکسر سراپای تو. فردوسی . کمابیش ِ سخا دید آنکه او را دید در مجلس سراپای ِ هنر دید آنکه او را دید در میدان . فرخی . همچون رطب اندام و چو روغَنْش سراپای همچون شبه زلفکان و چون دنبه اَلَست . عسجدی . از بس که جرعه بر تن افسرده ٔ زمین آن آتشین دواج سراپا برافکند. خاقانی . جستم سراپای جهان شیب و فراز آسمان گر هیچ اهلی در جهان دیدم مسلمان نیستم . خاقانی . ملک در سراپای آن جانور بعبرت بسی دید و جنبید سر. نظامی . بدیدار و گفتار جان پرورش سراپای من دیده و گوش بود. سعدی . همچو گلبرگ طری هست وجود تو لطیف همچو سرو چمن خلد سراپای تو خوش . حافظ. ◄ خلعت . (غیاث اللغات ).