سراج
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سراج . [ س َرْ را ] (ع ص ) زینگر. ج، سراجون . (مهذب الاسماء) (دهار). زین فروش و زین ساز. (غیاث ). زین فروش . زین ساز. ◄ دروغگوی . (آنندراج ) (منتهی الارب ).
سراج . [ س ِ ] (ع اِ) چراغ . (غیاث ) (مهذب الاسماء)(دهار) (آنندراج ) (منتهی الارب ) : و اذکارها فرعاً بعثه سراجاً. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢٩٨). گفتم که بقرآن در پیداست که احمد بشّیر و نذیر است و سراجست و منور. ناصرخسرو. و رأیت سراجاً فیه دهن . (حکمت اشراق ص ٢٨٩). چشمشان مشکوة دان جانْشان زجاج تافته بر عرش و افلاک این سراج . (مثنوی ). ◄ آفتاب . (غیاث ). ج، سُرُج . (مهذب الاسماء) (آنندراج ) (منتهی الارب ).
سراج . [ س َرْ را ] (اِخ ) ده کوچکی است از دهستان شهاباد بخش حومه ٔشهرستان بیرجند واقع در ١٤ هزارگزی باختر بیرجند. هوای آن معتدل و دارای ١٢ تن سکنه است . آب آنجا از قنات تأمین میشود. محصول آن غلات و شغل اهالی زراعت . راه آن مالرو است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٩).