سخنور
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سخنور. [ س ُ خ َن ْ وَ ] (ص مرکب، اِ مرکب ) شاعر. سخندان : مرا دی عاشقی گفت ای سخنور میان عاشق و معشوق بنگر. فرخی . سخنوران را صاحبقران تویی بجهان بتو تمام شود مدت قران سخن . سوزنی . از این قصیده که گفتم سخنوران جهان بحیرتند چو از منطق طیور غراب . خاقانی . من در سخن عزیز جهانم بشرق و غرب کز شرق و غرب نام سخنور نکوتر است . خاقانی . تا نگویی سخنوران مردند سر به آب سخن فروبردند. نظامی . شاها بسان ابن یمین از سخنوران دُرّ مدایحت نکشد کس بمرسله . ابن یمین . ◄ گوینده . متکلم . ناطق : راست گفتی زمین سخنور گشت زیر آن باد بیستون منظر. فرخی . کسی کز اصل دانای سخن نیست چگونه کرد او ما را سخنور. ناصرخسرو.