سحری
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سحری . [ س َ ح َ ] (ع اِ) پیشک از صبح . (آنندراج ) (منتهی الارب ). قُبَیل الصبح . (اقرب الموارد). سحر. ◄ (ص نسبی ) منسوب به سحر : مانند یکی جام یخین است شباهنگ بزدوده بقطره ٔسحری چرخ کیانیش . ناصرخسرو. بدعای سحری خواستمت کارم افتاده به آه سحری . خاقانی . چو بلبل سحری برگرفت نوبت بام ز توبه خانه ٔ تنهایی آمدم بر بام . سعدی . صبر بلبل شنیده ای هرگز چون بخندد شکوفه ٔ سحری . سعدی . ♦ خواب سحری : بفلک میرود آه سحر از سینه ٔ من تو همی برنکنی دیده ز خواب سحری . سعدی . ♦ ستاره ٔ سحری : در میانْشان کنیزکی چو پری برده نور از ستاره ٔ سحری . نظامی . ◄ (اِ مرکب ) در تداول فارسی آنچه از طعام بسحر خورند روزه داشتن فردا را. (مؤلف ).
مترادف و متضاد واژهدان
مربوط به سحر بامدادی، سحرگاهان، سحرگه سحوری
فرهنگ طیفی واژهدان
صبحانه، صبحگاهی، بامدادی نودمیده، تازه برآمده، طلوعکرده
واژگان فارسی سره واژهدان
ناشتایی، ناشتا، چاشت بامدادی، چاشت