سحرگه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سحرگه . [ س َ ح َ گ َه ْ ] (اِ مرکب، ق مرکب ) مخفف سحرگاه . وقت سحر. صبح هنگام : سحرگه بدان دشت توران شویم زنخجیر و از تاختن نغنویم . فردوسی . کنون ما ز دل ترس بیرون کنیم سحرگه بریشان شبیخون کنیم . فردوسی . برون شدند سحرگه ز خانه مهمانانْش زهارها شده پرگوه و خایه ها شده غر. لبیبی . وقت سحرگه چکاو خوش بزند در تکاو ساعتکی گنج گاو ساعتکی گنج باد. منوچهری . ای پسر بنگر بچشم سر درین زرین سپر کو ز جابلقا سحرگه قصد جابلساکند. ناصرخسرو. ای خاصگان خروش سحرگه بر آورید آوازه ٔ وفات شهنشه برآورید. خاقانی . بکوی تو از زحمت عاشقانت نسیم سحرگه گذر برنتابد. خاقانی . سحرگه که آمد به نیک اختری گل سرخ بر طاق نیلوفری . نظامی . سحرگه که یک چشمه یابد کلید به آیین یک چشمه آید پدید. نظامی . سواران همه شب به تک تاختند سحرگه پی اسب بشناختند. سعدی . روی بر خاک عجز میکوبم هر سحرگه که باد می آید. سعدی . سحرگه مجال نمازش نبود ز یاران کس آگه زرازش نبود. سعدی . گر چه پیرم تو شبی تنگ در آغوشم گیر تا سحرگه ز کنار تو جوان برخیزم . حافظ. می خواه و گل افشان کن از دهر چه میگویی این گفت سحرگه گل بلبل تو چه میگویی . حافظ. رجوع به سحرگاه شود. ♦ باد سحرگهی : بمطربان صبوحی دهیم جامه ٔ پاک بدین نوید که باد سحرگهی آورد. حافظ.