سحار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سحار. [ س َح ْ حا ] (ع ص ) ساحر. (اقرب الموارد). سحر کننده . (آنندراج ). جادو. ج، سحارون . (مهذب الاسماء). افسونگر. جادوگر. شعبده باز. (ناظم الاطباء) : یأتوک بکل سحار علیم . (قرآن ٣٧/٢٦). بچشمش اندر گفتی کشیده بودستی بسحر سرمه ٔ خوبی و نیکویی سحار. فرخی . چشم سعدی بخواب بیند خواب که ببیند بچشم سحارت . سعدی . ◄ مجازاً، شیوا. نغز. که خواننده و شنونده را شیفته سازد: کلک سحار؛ قلم سحار. بیان سحار؛ گفتار شگفت انگیز.
سحار. [ س ِ ] (ع اِ) تره ای است که شتر را فربهی آرد. (منتهی الارب ).تره ای است که مواشی را فربه کند. (اقرب الموارد).