سبکباری
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سبکباری . [ س َ ب ُ ] (حامص مرکب ) آسودگی . راحتی . فارغبالی : گوشت که بر کتف وی [ ضحاک ] بود ریش گشت و بدرد آمد چنانکه شب و روز مرد را از درد سبکباری نبود و هیچ مخلوق مر آن دوش او را دوا ندانست کردن . (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). ◄ مجرد از علایق دنیوی بودن . آزادگی : سبکباری کنی دعوی و آنگاه گناهان کرده ای بر پشت انبار. ناصرخسرو. زاد این راه گرانباری بود و زاد آن راه سبکباری . (تفسیر ابوالفتوح ). دلم ربودی و جان میدهم بطیبت نفس که هست راحت درویش در سبکباری . سعدی (طیبات ). ◄ مقابل سنگین باری بار سبک داشتن : چون گرانباران بسختی میروند هم سبکباری و چستی خوشتر است . سعدی (طیبات ). آدمی رازبان فضیحت کرد جوز بی مغز را سبکباری . سعدی (گلستان ).