سبنج
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سبنج . [ س ِ ب َ ] (اِ) چوب قلبه باشد، و آن چوبی است درازکه بر یک سر آن گاوآهن را نصب کند و سر دیگر آن را بر یوغ بندند و زمین را شیار کنند، و یوغ چوبی است که بر گردن گاو نهند. (برهان ) (آنندراج ) : چون یکی گاو سُروزن شده ای جسته از یوغ و از آماج و سبنج . سوزنی (از حاشیه ٔ برهان قاطع). رجوع به سپنج شود.
سبنج . [ س َ ب َ ] (اِخ ) قریه ای است از قراء ارغیان . (معجم البلدان ).