سبلت
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سبلت . [ س ِ ل َ / س َ ل َ ] (ع اِ) بروت و سبیل که موی پشت لب است . (برهان ). موی پشت لب . (انجمن آرا). موی لب . (شرفنامه ). ریش . (الفاظ الادویه ) : ریش و سبلت همی خضاب کنی خویشتن را همی عذاب کنی . رودکی . سبلت چو کن مرغ کن و کفت برآور بنمای بسلطان کمر ساده و ایزار. حقیقی . هر آن شمعی که ایزد برفروزد هر آن کس پف کند سبلت بسوزد. بوشکور. گفت من نیز گیرم اندر کون سبلت و ریش و موی و لنج ترا. عماره . ریش چون یوکانا سبلت چون سوهانا سر بینیش چو بورانی باتنگانا. ابوالعباس . رویت ز درِ خنده و سبلت ز درِ تیز گردن ز درِ سیلی و پهلو ز درِ لت . لبیبی . رخ او چون رخ آن زاهد محرابی بر رخش بر، اثر سبلت سقلابی . منوچهری . جاهلان را جاه نیست از سبلت پشت دروغ مار مهره جوی نادان نیست دور از زهر مار. سنائی . باد در سبلت نااهل مدم گرچه نااهل خریدار دم است . خاقانی . گفت آن دنبه که هر صبحی بدان چرب میکردی لبان و سبلتان . مولوی . هر کسی پس سبلت تو برکند عذر آرد خویش را مضطر کند. مولوی . گویی پسرم گوی هنر برد ز اقران بر سبلت اقرانش اگر برد و اگر ماند. سعدی (گلستان ). ♦ سبلت پرباد شدن ؛ متکبر شدن . هوا برداشتن : چون بنوبت میدهند این دولتت از چه شدپرباد آخر سبلتت . مولوی . ♦ سبلت بر گوش کسی نهادن ؛تکبر فروختن : آنکه سبلت می نهد بر گوش مردم چشم دار تا بدست مرگ چون درمانده ٔ سبلت کن است . شهاب الدین احمد سمرقندی . ♦ سبلت کن ؛ کسی که در بحر تفکر فروشده و در کار خویش درمانده شده باشد : آنکه دهد ریش بسبلت کنان کی رهد از یاری سبلت زنان . میرخسرو (ازآنندراج ). شیر بسم بوس براق جنان از بن دندان شده سبلت کنان . میرخسرو (ازآنندراج ). آنکه سبلت می نهد بر گوش مردم چشم دار تا بدست مرگ چون درمانده ٔ سبلت کن است . شهاب الدین احمد سمرقندی .
سبلت . [ س َ ل ِ / س ِ ب ِ ] (اِ) سریشم را گویند و آن چیزی است چسبنده که از چرم خام پزند و کمانگران و غیر ایشان بکار برند. (برهان ) (رشیدی ) (انجمن آرا) (آنندراج ).