سبزه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سبزه . [ س َ زَ / زِ ] (اِ مرکب ) سبزی . گیاه نورسته . گیاه خودروی نورسته . رستنی و نبات . (آنندراج ). علف و گیاه . گیاه که در قطعه زمینی رویَد. (از فرهنگ نظام ). علف های سبز. گیاه و علف تنک که در کنار هم روید و از خاک بسیار نشود و ساقه ای باریک و پراکنده دارد و بیشتر در کنار جویها و نقاط مرطوب روید. چمن . خضوب . خضیب . سبزه ٔ نودمیده بباریدن باران . (منتهی الارب ): تفرة؛ سبزه ٔ نودمیده . (منتهی الارب ) : خانه نبود ساخته بی پوشش و بی در بستان نبود خرم بی سبزه و اشجار. فرخی . ز ناگه برِ مرغزاری رسید درختان بارآور و سبزه دید. اسدی . پروین به چه ماند بیکی دسته ٔ نرگس یا نسترن تازه که بر سبزه نشانیش . ناصرخسرو. این سبزه که امروز تماشاگه ماست تا سبزه ٔ خاک ما تماشاگه کیست . خیام . جز بطاعت نجات نتوان یافت سبزه را تازگی به باران است . ادیب صابر. گه شده او سبزه و من جوی آب گه شده من گازر و او آفتاب . نظامی . چو لحن سبزدرسبزش شنیدی ز باغ زرد سبزه بردمیدی . نظامی . زمین از سبزه نزهت گاه آهو هوا از مشک پر خالی ز آهو. نظامی . نه سبزه بردمد از خاک وآنگهی سوسن نه غوره دررسد از تاک وآنگهی صهبا. خاقانی . بر نوبهار باغ جهان اعتماد نیست کَاندک بقاست آنهمه چون سبزه ٔ جوان . خاقانی . مرا غله تنگ آمد اندر درو شما را کنون میدمد سبزه نو. سعدی (بوستان ). وه که هرگاه سبزه در بستان بدمیدی چه خوش شدی دل من . سعدی (گلستان ). رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید وظیفه گر برسد مصرفش گل است و نبید. حافظ. ♦ پرسبزه ؛ پرگیاه . پرعلف : در و دشت گل بود و بام و سرای جهان گشت پر سبزه و چارپای . فردوسی . تلی بود پرسبزه و جای سور بر آنجا شد و دید لشکر ز دور. فردوسی . ♦ سبزه ٔ تون ؛ سبزه که کنار گلخن یا میان پلیدهای تون حمام روید و آغشه بپلیدی و کثافت بود : لفظ کآید بی دل و جان بر زبان همچو سبزه ٔ تون بود ای دوستان هم ز دورش بنگرد اندر گذر خوردن و بو را نشاید ای پسر. مولوی . ◄ آنجا که علف و گیاه سبز دمیده باشد. قطعه زمین که گیاه نو در آن رسته . محل روییدن علف سبز. سبزه زار. چمن . مزرعه . زمینی که گیاه در آن پیوسته باشد : آهو ز تنگ کوه چو آمد بدشت و راغ بر سبزه باده نوش بیاران بصحن باغ . رودکی . بیرون شد پیرزن سوی سبزه وآورد پرند چند بر تریان . اسماعیل رشیدی . نوروز و گل و نبید چون زنگ ما شاد و بسبزه کرده آهنگ . عماره ٔ مروزی . خیز بت رویا تا مجلس زی سبزه بریم که جهان تازه شد و ما ز جهان تازه تریم . منوچهری . تا بعصیر و سبزه شاد نباشی خوردن و رفتن بسبزه کار حمار است . ناصرخسرو. بگرداگرد آن ده سبزه ٔ نو بر آن سبزه بساط افکند خسرو. نظامی . سبز است لبت ساغر از او دور مدار می بر لب سبزه خوش بود نوشیدن . حافظ. ◄ ورق الخیال . حشیش . بنگ : هرگه که من از سبزه طربناک شوم شایسته ٔ سبز خنگ افلاک شوم با سبزخطان سبزه خورم بر سبزه زآن پیش که همچو سبزه در خاک شوم . ملک فخرالدین محمد کرت . ◄ جانوری است سبزرنگ مقدار کبوتر و آن را سبزک نیز گویند و آن مرغ خزانی است . (غیاث ). ◄ کشمش سبز. کشمشی که انگور آن در سایه خشک شود. ◄ مجازاً، خط معشوق . (مؤلف ) : همه دانند که من سبزه ٔ خط دارم دوست نه چو دیگر حَیَوان سبزه ٔ صحرایی را. سعدی (بدایع). ◄ گندم یا جو یا عدس که زینت نوروز خاصه سفره ٔ هفت سین را، در آوندی رویانده باشند. ◄ کشت نارسیده که هنوز رنگ نگرداند و دانه نبسته باشد. ◄ (ص نسبی ) رنگی است گندم گون و سیاه چرده . (مؤلف ). گندمگون . گندمی : سفید سفید صد تومن (تومان ) سرخ و سفید سیصد تومن حالا که رسید به سبزه هر چه بگی (بگوئی ) می ارزه .