زورمند
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
زورمند. [ م َ ] (ص مرکب ) بمعنی صاحب قدرت و توانا باشد، چه مند بمعنی صاحب هم آمده است . (برهان ). توانا و خداوند زور. (شرفنامه ٔ منیری ). هرچه پرزور و قوی . (آنندراج ). دارای زور و نیرو. زورآور. چیره دست . (فرهنگ فارسی معین ). صاحب قوت و قدرت و توانا و قوی و تنومند. (ناظم الاطباء). قوی . پرزور. نیرومند : گوان پهلوانی بود زورمند به بازوی برز و به بالا بلند. فردوسی . چنین گفت شیرو که ای زورمند به پیکار پیش دلیران مخند. فردوسی . تن آور یکی لشکر زورمند برهنه تن و سفت و بالا بلند. فردوسی . پس از بهر جنگش یل زورمند یکی چرخ فرمود پهن و بلند . اسدی . بسی کس که بد گشته بیمار و سست از آن باز شد زورمند و درست . شمسی (یوسف و زلیخا). محکم نظام دولت و ثابت قوام داد زان زورمند بازوی خنجرگذارباد. مسعودسعد. چو باشد وقت زور آن زورمندان کنند از شیر چنگ، از پیل دندان . نظامی . جهانداری آمد چنین زورمند در دوستی را بر او برمبند. نظامی . سگ کیست روباه نازورمند که شیر ژیان را رساند گزند. نظامی . دلوها وابسته ٔ چرخ بلند دلو او در اصبعین زورمند. مولوی . گفت ای منصف چو ایشان غالبند یار آن باشم که باشد زورمند. مولوی . ضعیفان را مکن بر دل گزندی که درمانی به جور زورمندی . (گلستان ). ملاح گفت کشتی را خللی هست یکی از شما که دلاورتر است و شاطر و زورمند باید که بدین ستون رود. (گلستان ). بسا زورمندا که افتاد سخت بس افتاده را یاوری کرد بخت . (بوستان ). ورت دل به یزدان بود زورمند نئی نیز محتاج رای بلند. امیرخسرو. رجوع به زورمندی و زور و دیگر ترکیبهای این کلمه شود. ◄ صاحب نفوذ در جامعه و دستگاههای اداری . (فرهنگ فارسی معین ).