زورمندی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
زورمندی . [ م َ ] (حامص مرکب ) (از: زورمند +ی، پسوند مصدری ) قوت . نیرومندی . توانایی . اعمال زورو فشار. (حاشیه ٔ برهان چ معین ). دارای زور و نیرو بودن . زورآوری . چیره دستی . (فرهنگ فارسی معین ). قوت و قدرت و توانایی و جرأت . (ناظم الاطباء) : به پنجم گرت زورمندی بود به تن کوشش آری بلندی بود. فردوسی . هم او خلق را مایه ٔ زورمندی هم او زنده را مایه ٔ زندگانی . فرخی . تو ده بنده را زورمندی و فر که از بنده بی تو نیاید هنر. اسدی . این بود حساب زورمندیت وین بود فسون دیوبندیت . نظامی . چو یک پیل از ستبری و بلندی بمقدار دو پیلش زورمندی . نظامی . زورمندی مکن بر اهل زمین تا دعایی بر آسمان نرود. سعدی (گلستان ). مها، زورمندی مکن بر کهان که بر یک نمط می نماند جهان . سعدی (بوستان ). وگر زورمندی کند با فقیر همین پنج روزش بود دار و گیر. سعدی (بوستان ). رجوع به زورمند و زور شود.