زورآور
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
زورآور. [ وَ ] (نف مرکب ) زورآورنده . زورمند. نیرومند. پهلوان . (فرهنگ فارسی معین ). قوی . نیرومند. زورمند. پرزور. ج، زورآوران .(یادداشت بخط مرحوم دهخدا). هر چیز پرزور و قوی . (آنندراج ). زبردست و غالب . (ناظم الاطباء) : یکی داستان زد بر این بر پلنگ چو با شیر زورآورش خاست جنگ . فردوسی (از یادداشت بخط مرحوم دهخدا). و در آن روزها زورآوران را بر هر آماجی گروهی بداشتند. (جهانگشای جوینی ). ارکان دولت و اعیان حضرت و زورآوران اقالیم جمع آمدند . (گلستان ). چو زورآوری خودنمایی مکن بر افتاده زورآزمایی مکن . سعدی (بوستان ). یکی که گردن زورآوران به قهر بزن دوم که از در بیچارگان به لطف درآ. سعدی . ز بس باده ٔ نغمه زورآور است خم ساز پر رخنه چون مجمر است . ملاطغرا (از آنندراج ). ♦ زورآور شدن آب یا تب و مانند آن ؛ حمله و کثرت و شدت آن . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). ◄ آنکه با دیگری به زور و جبر رفتار کند. (فرهنگ فارسی معین ).