زورآوری
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
زورآوری . [ وَ ] (حامص مرکب ) زورمندی . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). زورمندی . نیرومندی . پهلوانی . (فرهنگ فارسی معین ). قوت و طاقت و نیرو و زبردستی و غلبه . (ناظم الاطباء) : استاد را به زورآوری بر من دست نبود. (گلستان ). با همه زورآوری و مردی و شیری مرد ندانم که از کمند تو جسته ست . سعدی . شکرانه ٔ زورآوری روز جوانی آن است که قدر پدر پیر بدانی . سعدی . نه هرکه دعوی زورآوری کند با ما به سر رود که سعادت به پهلوانی نیست . سعدی . چو با زورمندان فتد داوری گریزندگی به که زورآوری . امیرخسرو. رجوع به زور و دیگر ترکیبهای آن شود.