زودسیر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
زودسیر. (ص مرکب ) کنایه از کسی است که از صحبت زود سیرشود و دلگیر گردد. (برهان ). شخصی که زود از چیزی سیر شود. (فرهنگ رشیدی ). کنایه از شخصی است که زود از صحبت دلگیر شود و در بیگانگی زند. (آنندراج ) (از انجمن آرا). کسی که از صحبت و معاشرت زود سیر و دلگیر شود. (فرهنگ فارسی معین ). کسی که از صحبت دوستان زود ملال آگین شده بر در بیگانگی زند. (غیاث ) : جهان ما چو یکی زودسیر پیشه ور است چهار پیشه کند هر زمان به دیگر زی . منوچهری . من به تو ای زودسیر، تشنه ٔ دیرینه ام دشنه مکش همچو صبح تشنه مکش چون سراب . خاقانی . در غمت ای زودسیر، خون جگر می خورم تشنه بجز من که دید آبخورش آتشین . خاقانی . گرنه تو ای زودسیر، تشنه ٔ خون منی با من دیرینه دوست چند کنی دشمنی . خاقانی . که بشتاب ای نظامی زود دیر است فلک بدعهد و عالم زودسیر است . نظامی . کلیم، یک ره از آن شوخ زودسیر بپرس وفا چه کرد که در خاطر تو جا نگرفت . ابوطالب کلیم (از آنندراج ). ◄ آنکه به سرعت خشنود شود و بزودی پر و آگنده گردد. (ناظم الاطباء). ◄ کنایه از بیفایده است . ◄ کنایه از بدمزاج باشد. (انجمن آرا) (آنندراج ).
زودسیر. [ س َ / س ِ ] (ص مرکب ) بادپا و مسافر شتابان و سریعالحرکه . (ناظم الاطباء).