زنهار داشتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
زنهار داشتن . [ زِ ت َ ] (مص مرکب ) امانت داشتن : چنین گفت مر سام را شهریار که از من تو این را به زنهار دار. فردوسی . برفت و بماند این سخن یادگار تو این یادگارش به زنهار دار. فردوسی . به گستهم گفتش که زنهار دار ندیدم چو بیژن بدین روزگار. فردوسی . به زنهار گیتی مده دل نه رازت که گیتی نه راز و نه زنهار دارد. ناصرخسرو. رجوع به زنهار و زینهار و ترکیبهای این دو کلمه شود.