زنهار دادن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
زنهار دادن . [ زِ دَ ] (مص مرکب ) امان دادن . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). اجاره . (تاج المصادر بیهقی ) (زوزنی ). ایمن گردانیدن : چو زنهار دادم نسازمت جنگ جهان نیست بر مرد هشیار تنگ . فردوسی . ز اسب اندر آورد و زنهار داد به انکار با خویشتن یار داد. فردوسی . به زنهار دادن زبان داد شاه کزان بد از ایشان نبیند گناه . فردوسی . گروهی را از آن شیران جنگی بکشت و مابقی را داد زنهار. فرخی . محمود ایشان را زنهار داد و ایمن کرد. (تاریخ سیستان ). چو زنهار خواهند زنهار ده که زنهار دادن ز پیکار به . اسدی . هر آنکه از سر برنده خنجرش بجهد بهر کجا که رود ندهدش فلک زنهار. مسعودسعد. منصوراو را باز طلبید و زنهار داد. (مجمل التواریخ و القصص ). به حق آنکه در زنهار اویم که چون زنهار دادی راست گویم . نظامی . ببخشود بر سختی کارشان به شمشیر خود داد زنهارشان . نظامی . گنهکار را عذر نسیان بنه چو زنهار خواهند زنهار ده . (بوستان ). مرا که قوت کاهی نه، کی دهد زنهار بلای عشق، که فرهاد کوهکن بکشد. سعدی . رجوع به زنهار و زینهار و ترکیبهای این دو کلمه شود.